|
|
|
Tuesday, July 22, 2003
●
خيلي ذوق زده شده بودم خيلي هيجان انگيز بود ، از مرز ايران كه گذشتيم عمه گفت: آديك نگاه كن كوهاي آرارات ببين چقدر زيباست برگشتم نگاه كردم ديدم واي چه عظمتي چقدر زيبا هستن دشت آرارات و اون هلال زيباي مه كه دور كوه گرفته . اونجا از هر جاي ايروان كه نگاه مي كردي اين كوهارو ميديدي هميشه باهات بودن انگار تاريخ سرزمينت را برايت تعريف مي كردن ، جايي كه از كودكي آرزو ديدنش را داشتي خيلي احساس خوبي بود انگار همه چي به خودت تعلق داشت مال خودت بود احساس غريبي نمي كردي.
رفتم موزه ۲۴ آوريل را هم ديدم ، واي باورتون نميشه اگه بگم شبها اونقدر ستاره توي آسمان بود كه آسمان سفيد ميشد و واقعا زيبا بود ، آدم معتاد ميشد دلت نمي خواهد برگردي آفتابش اونقدر روشن بود كه حد نداشت درخشان بود و زيبا ، من عكس ها را بايد اسكن كنم بعد براتون مي گذارم توي يك قسمتي لينك ميدهم برين ببينين يا ميتوننين از توي سايت cilicia.com برين و ببينين بهرحال خيلي مي ارزه آدم بره ببينه من كه بهتون پيشنهاد ميكنم برين ببينين . يك روز هم رفتيم پيش دوستاي دانشجويي كه اونجا داريم چندتا دانشجوي ايراني هم بودن اونجا روزي كه زفتيم جشن پايان سال تحصيلي بود خيلي جالب و اينو بگم اونجا اين دانشجو هاي ايراني برنامه اجرا كردن يكيشون دف ميزد يكي سنتور و اونيكي تنبك و خيلي برنامه خوبي اجرا كردن يادي هم از سهراب كردن و شعري ازش خوندن ، اونجا كافه ها خيلي جالب بود هر كدومشون يك نوع موسيقي مي گذاشتن و اين خيلي با حال بود بعد ميزاي بيليارد وسط كافه بود كافه ها هم همشون توي فضاي باز بودن خيلي خوب همه چي عالي بود همش سنگ بود همه جا جاي همتون خالي بود. □ نوشته شده در ساعت 11:18 PM توسط ADIK
|
لينک هاي دوستان
آرمن پاییز گولیه شیمبل اندیش وب نوشته هاي يک روح سرکش حرفهاي تنهايي خوابيده در جوب lovestory To BE OR NOT TO BE
|