|
|
|
Thursday, September 05, 2002
● دیروز تولد الهام بود ماهارو دعوت کرده بود یک کافی شاپ باحال منم بعد از کارم رفتم دیدم همه با دوستاشون اومدن این وسط فقط من تنهام کلی دلم گرفت یاد اون روزای قشنگ افتادم که اونقدر خوش بودم به دوستی خوبمون افتخار می کردم که حتي فکر اینروزای تنهايي رو هم نمیکردم دیروز واقعا حسرت میخوردم به اینکه دوستیمون هيچوقت نمی تونست بیشتر از اينا دوام داشته باشه ایکاش هیچ فرقی بینه من و تو وجود نداشت تا ما هم مثل بقیه ..... دیگه نمیدونم شماها فکر میکنین اين اختلافهای فرهنگی که بزرگترای ما تو ذهن ما گذاشتن ارزش از دست دادن دوستیها و دوستهارو داره شايد راست میگن شایدم اشتباه میکنن
امروز ديگه نمیدونم چند روزه که مامان اینجا نیست مسافرت اگه دست خودش بود نمیرفت همه میگن اه آدیک تو چقدر غر میزنی نه من غر نمیزنم فقط خیلی خسته شدم حالا میفهمم مامان چقدر خسته میشه اما هیچی نمی گه کارشو انجام میده و همچی رو هرچی ما ازش بخواهیم بدون معطلي انجام میده و چقدر صبور چقدر جاش خالي
□ نوشته شده در ساعت 9:49 AM توسط ADIK
|
لينک هاي دوستان
آرمن پاییز گولیه شیمبل اندیش وب نوشته هاي يک روح سرکش حرفهاي تنهايي خوابيده در جوب lovestory To BE OR NOT TO BE
|