|
|
|
Saturday, September 14, 2002
● آخر بد شانسي بود هيچي ديروز طبق معمول اين چند روز بچه ها اومدن دنبالم كه بريم باشگاه رفتيم توي راه يهو ديديم يكي از اين لنكروزاي لعنتي پشت سرمونه مام بيخيال ميرفتيم تا رسيدن كنارمون تنها كاري كه دوستم كرد سريع ضبط را خاموش كرد و فيسشو برداشت هيچي زديم كنار و هيچي بعد از كلي درگيري ولمون كردن جرممونم ايجاد آلودگي صوتي بود ميگفتن صداي ضبط خيلي بلند بود خلاصه به هر ترتيبي بود گذشت بعد از باشگاه رفتيم مهموني يكي از دوستان اونجام داشتيم ميرقصيديم و كلي شلوغ كرده بوديم ساعت نزديكاي 2 بود كه ديديم ريختن تو خونه يالا دخترا برين لباساتون بپوشين ميبريمتون آقا كجا ميبري بيا بشين با ما هاهاها خيلي بامزه بود همه زديم زيره خنده خلاصه مامان بابابي اين دوستمون و دوتا ديگه از مامان باباها بودن نزاشتن به ياروها رشوه دادن وموضوع تموم شد رفت هاهاها ديروز كاملا بد بياري بود تازه بعد از اينكه اينا رفتن تازه فهميديم كه همسايشون اينارو خبر كرده بود و در را هم براشون باز كرده بود واقعا چه آدم پستي
□ نوشته شده در ساعت 8:04 AM توسط ADIK
|
لينک هاي دوستان
آرمن پاییز گولیه شیمبل اندیش وب نوشته هاي يک روح سرکش حرفهاي تنهايي خوابيده در جوب lovestory To BE OR NOT TO BE
|