|
|
|
Saturday, August 24, 2002
● امروز از اون روزا است كه مادربزرگ دست به كار شده و ميخواد قبل از رفتنش ماهارو با شيرينيهاش خوشحال كنه آخه هميشه هر سال برامون شيرينيهاي مخصوص درست ميكرد اما از وقتي كه رفت يعني ۳ سال پيش ديگه ما شيريني خونگي مادر بزرگ نخورديم
مادر بزرگ فقط يك بار برامون از كانادا از اين شيرينيهاش فرستاد اونم اونقدر كم بود كه نفهميديم كي تموم شد
وقتي دوباره برگرده دلم براش تنگ ميشه خيلي عزيز و دوستداشتني اونقدر زود گذشت اين ۳ ماهي كه اينجا بود كه اصلا نفهميدم كي اومد و كي رفت
كاش ميتونست اينارو بخونه تا از اينجاهم بهش بگم خيلي دوستش دارم
□ نوشته شده در ساعت 10:31 AM توسط ADIK
|
لينک هاي دوستان
آرمن پاییز گولیه شیمبل اندیش وب نوشته هاي يک روح سرکش حرفهاي تنهايي خوابيده در جوب lovestory To BE OR NOT TO BE
|